زودتر بيا ...
من زير باران ايستاده ام و انتظار تو را مي کشم.
چتري روي سرم نيست،
مي خواهم قدم هايت را، با تعداد قطره هاي باران شماره کنم...
تو قبل از پايان باران مي رسي يا باران قبل از آمدن تو به پايان مي رسد؟
مرا که ملالي نيست حتي اگر صد سال هم زير باران بدون چتر بمانم...
نه از بوي ياس باران خورده خسته مي شوم نه از خاکي که باران غبار را از آن ربوده است.
هر وقت چلچله برايت نغمۀ دلتنگي خواند و خواستي ديوار را از ميان ديدارهايمان برداري،
بيا، من تا آخرين فصل باران منتظرت مي مانم.

مريم مقدس ::: چهارشنبه 3/5/1386::: ساعت 3:12 عصر
نظرات ديگران: نظر
ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
>> بازديدهاي وبلاگ <<
بازديد امروز: 0
بازديد ديروز: 3
کل بازديد :924
بازديد ديروز: 3
کل بازديد :924
>> درباره خودم <<
>>لوگوي وبلاگ من<<
>>لينک دوستان<<
غزل تنهايي من
ابري تر از پاييز
بنويس از سر خط
پنجره اي براي دلتنگي ها
ديگري در من
زمزمه هاي باراني
خدايا صدامو ميشنوي؟
صداي فاصله ها
پيچک سر به هوا
ابري تر از پاييز
بنويس از سر خط
پنجره اي براي دلتنگي ها
ديگري در من
زمزمه هاي باراني
خدايا صدامو ميشنوي؟
صداي فاصله ها
پيچک سر به هوا
>>لوگوي دوستان<<
>>اشتراک در خبرنامه<<
نام: | |
ايميل: | |
>>طراح قالب<<

